زمان زيادی گذشت شايد تغيير کرده باشم شايد هم نه ... چقدر زيبا بود نوشته های شما که در دو سال گذشته همراه بوده ايد و من من ديگر شايد چيزی برای گفتن نداشته باشم ... می بينی چقدر زمان سريع گذشت . گذشت تا به ما ياد اوری کند فراموشی بزرگترين و سخت ترين تجربه زندگی است که اگر نباشد دنيای زيبای ما جهنمی بيش نمی شود با ان همه احساس گناه يا خوشحالی تنها فراموشوی است که با سرعت بر تن زمان شلاق می زند تا گرد خود را بر روی خاطرات بگستراند .
زيرا هر روز و هر شب درسه سال گذشته به گناه فکر می کردم . گناهانی که مرتکب نشدم ولی چرا ؟ آيا در اين دنيا کسی را برای خوب بودن والا می نگرند ؟زمانی خوشحال بودم زمانی نگرام زمانی نا اميد و زمانی ديگر هيچ يک از اين ها . دوست داشتم افسانه ای بيش نباشم تا ديگر زحمت زندگی کردن را به خود ندهم اما انگار ...
آخرين پست برای شهريور ۱۳۸۳ در اين وبلاگ گذاشته شده است و امروز ۳۱ ارديبهشت سال ۱۳۸۵ است . اگر دوباره به اين وبلاگ سر ميزنيد می توانيد من را در ادرس زير بيابيد .
اينجا را کليک کنيد